تبلیغات
ادبیات ایران و جهان

شعله رمیده/فروغ فرخ زاد

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت  و تنهایی

ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش

او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را به خوابگاه گنه خواند

باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بی آمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد

باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی

ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی

آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی

می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی
دمساز باش با غم او ، دمساز

نوشته شده در تاریخ یکشنبه پانزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خواب/فروغ فرخ زاد

شب بر روی شیشه های تار
می نشست آرام ، چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاج ها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ، ای سر انگشت کلید باغ  های سبز
چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

نوشته شده در تاریخ یکشنبه پانزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اندوه/فروغ فرخ زاد

کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد

دور از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه

نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره ی آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که بیند در این میان
مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد

بر آب های ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب

در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا ، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود

بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من

نوشته شده در تاریخ یکشنبه پانزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رویا/فروغ فرخ زاد

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز گذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ای چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا می شناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم به روی دل او

من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگی ها
قطره اشکی در آن چشم ها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ، صبر کن ، صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت

وای برمن که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مهمان/فروغ فرخ زاد

امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید

شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد

آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من

چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش

تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر او عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم

همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم

آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا ، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نا آشنا/فروغ فرخ زاد

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهرویی در خواب شد ‚ در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

صدایی در شب/فروغ فرخ زاد

نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پایی افکند طنین
دل من چون دل گل های بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
………… گفتم این اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه ، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ی آیینه ز آه
………… شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لب هایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
………… نفسم نا گه در سینه گرفت

گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را
………… تند و بیتاب دویدم سوی در

ضربه ی پاها ، در سینه ی من
چون طنین نی ، در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه س پاها ، لغزید و گذشت
………… باد آواز حزینی سر کرد

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ای ستاره ها/فروغ فرخ زاد

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

گمگشته/فروغ فرخ زاد

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم

بازهم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

نوشته شده در تاریخ جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اسیر/فروغ فرخ زاد

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

افسانه تلخ/ فروغ فرخ زاد

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هرجا رفت ، در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند

شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد

به جامی باده ی شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت

شبی ،  نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟

کنون ، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی ، نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

آیینه شکسته/ فروغ فرخ زاد

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دل آویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دختر و بهار/فروغ فرخ زاد

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خانه متروک/فروغ فرخ زاد

دانم اکنون از آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد

بینم آنجا کنار بخاری
سایه ی قامتی سست و لرزان
سایه ی بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان

دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه ی خسته و پیر
بر سر نقش گل های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایه ی آن
رنگ گل ها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه ی در
آب گلدان به آخر رسیده

گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می گذارد
شمع در آخرین شعله ی خویش
ره به سوی عدم می سپارد

دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دریایی/ فروغ فرخ زاد

یک روز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج تورا به من رساندند
امواج تورا نه بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که تورا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که تورا بخواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند به باغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آب های لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ، می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ، امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لب هایت با سلام بوسه
ویران  گشتند …

یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و تو را و زندگی را
در دایره های نور دیدم

گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا به خویش آرند
آرام تو را فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خواب ها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آب ها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و های های دریا
شاید که مرا به خویش می خواند
در غربت خود ، خدای دریا

نوشته شده در تاریخ دوشنبه نهم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خسته/فروغ فرخ زاد

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پاییز/فروغ فرخ زاد

از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار فروغ فرخ زاد،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دره خاموش/سهراب سپهری

سکوت ، بند گسسته است.
کنار دره ، درخت شکوه پیکر بیدی.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی.

نسیم در رگ هر برگ می‌دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.
ز خوف دره ی خاموش.
نهفته جنبش پیکر.
به راه می ‌نگرد سرد ، خشک ، تلخ ، غمین.

چو مار روی تن کوه می‌خزد راهی،
به راه ‌، رهگذری.
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس.

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه ی وهم:
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری.

غروب پر زده از کوه .
به چشم گم شده تصویر راه و رهگذار.
غمی بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره ی تاریک
سکوت، بند گسسته است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

روشن شب/سهراب سپهری

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور.

خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت .

گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب،
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

سرگذشت/سهراب سپهری

می‌خروشد دریا
هیچکس نیست به ساحل پیدا !
لکه ‌ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.

مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش.
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می‌ زندش،
موجی آشفته فرا می‌رسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت .
با خیالی در خواب.

صبح آن شب ، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه ی تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه ی غمناک بجا
و به نزدیکی او
می‌خروشد دریا
وز ره دور فرا می‌ رسد آن موج که می‌گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پرفروش‌های "حوزه ادبیات داستانی" کتاب های رمان ایران

 اسامی نویسندگانی  که حداقل یک اثر پرفروش در حوزه ادبیات داستانی دارند.البته این مجموعه نمی‌تواند مجموعه دقیقی از پرفروش های داستانی ایران باشد ولی شاید بتوان گفت در پر مخاطب بودن حداقل یک کتاب از این افراد شکی نیست.

 

“مدیرمدرسه” جلال آل احمد

«مدیرمدرسه» داستان نیمه بلند و یا رمان کوتاهی است به مانند دیگر آثار کوتاه مرحوم «جلال آل احمد» که از درون مایه ای «اجتماعی» برخوردار است. موضوع داستان در نگاه اول بسیار ساده و پیش پا افتاده به نظر می رسد که روایت آن بدون اوج و فرود و طرح و توطئه می باشد که از زبان یک راوی جاری و ساری می گردد.
مدیر مدرسه، تحسین‌ شده‌ترین داستان بلند آل احمد است. «مدیر مدرسه» (۱۳۳۷) داستانی از پایان یافتن سال‌های شور و شوق است. روشنفکری که پیش‌بینی‌های آرمانی‌اش نادرست از کار درآمده و کودتا آخرین توان و امید را از او گرفته است، به دنبال گوشه دنجی می‌گردد. او از نسلی است که آل احمد درباره‌اش می‌نویسد: «من همه‌اش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر … هنوز امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمی‌خواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما همه نشان دادیم، ما همه خسته و کوفته‌ایم؛ ما همه ساخته و پرداخته‌ایم. همه از کار مانده‌ایم» حالا دیگر همه چیز برباد رفته و بیهودگی، عمده‌ترین مشغله ذهنی نسل مدیر گشته است: با تحکیم موقعیت سلطنت، دوره‌ای جایگزین دوره‌ای دیگر می‌شود.

“بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم”نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم تمام شد. اثر درخشان نادر ابراهیمی که اولین بار در سال ۱۳۴۵ چاپ شده است. کتاب در سه فصل: باران رویای پاییز، پنچ نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد و پایان باران رویا روایتگر کلمات عاشق‌ترین نویسنده‌ی معاصر ایران است، که احساسش را در آثارش می‌توان رصد کرد.
داستان پسر مردی کشاورز است که یک دل نه صد دل عاشق دختر خان می‌شود. مرد زمانی این داستان را روایت می‌کند که عشقش (هلیا) بعد از فرارشان او را تنها رها کرده و به خانه برگشته.
دلیل فروش: تم عاشقانه داستان. البته این تم با تکنیکی متفاوت از عامه پسندها نوشته شده و نشر نادر ابراهیمی ‌هم بی تأثیر نیست.

“من او “رضا امیر خانی

رضا امیر خانی در سال ۱۳۵۲ در تهران متولد شد، در دبیرستان علامه حلی درس خواند و دارای مدرک کارشناسی در رشته مکانیک است .”من او” تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برهه‌ای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نواب.
یکی از جذابیت‌های “من او” رسم الخط ویژه آن است. ویژگی خاصی که در آثار موفق بعدی امیرخانی تکرار می شود. با این شیوه نگارش، خواننده ــ به عمد ــ به معانی دیگری هم از یک کلمه کاملا معمولی توجه می‌کند. انگار امیرخانی می‌خواهد ذهن خواننده‌اش را وادارد تا این کار را با کلمات روزمره‌اش بکند و به معانی عمیق تری برسد.

“شوهرآهوخانم “محمدعلی افغانی

افغانی که به سبک واقع‌گرایان(رئالیست) اروپایی قرن نوزدهم می‌نویسد، دانای کلی است که از برون و درون شخصیت‌های اثرش آگاهی کامل دارد. نخست ظاهر آنها را توصیف می‌کند، سپس طی برخوردهایی که با دیگران دارند، روحیاتشان را می‌نمایاند و عاقبت با قرار گرفتن درموقعیت آنان، نسبت به رویدادها اظهار نظر می‌کند.
رمان ۹۰۰ صفحه‌ای شوهر آهوخانم (۱۳۴۰) خیلی زود نویسنده‌اش را به شهرت ‌رساند. «انجمن کتاب ایران» آن را به عنوان داستان برگزیده سال ۱۳۴۰ انتخاب می‌کند و منتقدان وقت به ستایش از آن می‌پردازند

“چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم” زویا پیرزاد

سال ۸۰ به یک باره زنی آرام بدون جاروجنجال رمانی را با عنوانی عجیب و طولانی روانه بازار کرد. کتاب هرروز بیشتر می فروخت ونویسنده همچنان تن به گفتگو درباره کتاب نمی داد. به زودی فوجی از جوایز ادبی نصیب اولین رمان پیرزاد شد.
کلاریس زنی است که تقریبا ً بدون آرزو، غم و حتی شادی، که مدام یک سری از کارهای روزمره خانه را تکرار می‌کند. تکرار است که او را حسابی کفری کرده.
دلیل فروش: فضای زنانه و دغدغه‌های قهرمان داستان به شدت مورد استقبال منتقدان قرار گرفت و حتی جایزه کتاب سال را هم برد.

“عطرسنبل عطر کاج” فیروزه جزایری دوما


فیروزه جزایری اهل آبادان است با اصلیتی شوشتری. از کودکی به همراه خانواده به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده.. “عطرسنبل عطر کاج” نوعی  خاطره نویسی است به زبان انگلیسی و با نام funny in farsi که توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و نشر قصه آن را منتشر کرده است.”عطرسنبل عطر کاج” سرگذشت دختری ایرانی به نام”فیروزه جزایری دوما”ست که پیش از انقلاب همراه خانواده‌اش به آمریکا می‌رود و در آنجا زندگی می کند. او در این کتاب بخش هایی از زندگی خود را نگاشته که به گمانش مهم و جالب بوده اند.
نویسنده سعی کرده با طنز حتی به تلخ‌ترین حوادثی که برایش پیش آمده اشاره کند.
این یکی از رمزهای موفیقت این داستان است. به عنوان یکی از پرفروشترین کتاب های آمریکا در دو سال گذشته تبدیل شده و کاندیدای جایزه pen آمریکا در بخش خلاقه غیر تخیلی بوده است.
نکته دیگر برخلاف بیشتر ایرانیهای مهاجر، خانم دوما هویت ایرانی اش را از دست نداده و در یادداشتش برای ترجمه فارسی نوشته:”امیدوارم احترام و عشق عمیقی که به خانواده و فرهنگم دارم در این صفحات جلوه یابد، اگرچه بیشتر عمرم را در خارج از ایران گذرانده ام، ایران هنوز در رگ های من جاری است.”
نثر روانی که به لطف مترجم کتاب ممکن شده آن را به یکی از داستانهای طنز خواندنی تبدیل کرده است.

“کافه پیانو”فرهاد جعفری

کتاب “کافه پیانو” نوشته فرهاد جعفرى اولین کتاب قصه چاپ شده از این نویسنده است که داستانش از زبان یک روزنامه نگار و صاحب ورشکسته یک مجله ناموفق بیان مى شود .
راوى مردى میانسال است که پس از شکست در کار و فروش نرفتن نشریه اش، براى گذراندن زندگى و پرداختن مهریه همسرش “پرى سیما” که با او اختلاف هایى دارد و مى خواهند از یکدیگر جدا شوند یک کافى شاپ تأسیس مى کند. بیشتر کتاب نقد ها و برداشت ها و توصیف هاى شخصى راوى است از مشترى هاى کافى شاپ و بستگان و اطرافیان صاحب کافه .

بامداد خمار” فتانه حاج سید جوادی


اولین رمان حاج سیدی در مدت ۱۴ سال ۴۴ چاپ داشته، اما این رقم قرار نیست ثابت بماند. فروش نسخه های متعدد این کتاب هنوز ادامه دارد.این رمان که چاپ های ۱۸ هزار نسخه ای هم داشته ، به آلمانی نیز ترجمه شده و در آن کشور هم به چاپ های متعدد رسیده است.
حال و هوای رمان، یک فیلم هندی تمام عیار است. دختر پولدار داستان یک دل نه صد دل عاشق پسر یه لاقبایی می‌شود و با او ازدواج می‌کند.
دلیل فروش: استفاده موفق از کلیشه‌های داستان‌های عامه پسند باعث شد که این کتاب حتی از سوی منتقدان جدی گرفته شود.

“دا ” زهرا حسینی

چه کسی فکر می کرد که بیست سال بعداز پایان جنگ ، مجموعه خاطراتی از آن روزها با چنان اقبال عجیبی روبرو شود که جلوی تعداد چاپش بنویسد ۶۵؟ کتاب خاطرات دا روایتی است از روزهای مقاومت خرمشهر از زبان یک زن که مسئول رسیدگی به مجروحان و شهدا بود.خاطرات یک دختر جوان از روزهای مقاومت خرمشهر که کاملا ً مستند است و اعظم حسینی آنها را به شکل داستان درآورده است.
دلیل فروش: کتاب پر از جزئیاتی از جنگ است که تا به حال کسی حال و حوصله نوشتن آنها را نداشته.

“سو و شون” سیمین دانشور

دکتر سیمین دانشور در هشتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور _ احیاء السلطنه_ (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و شاعر و نقاش) بود. در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامه ی ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.در ۱۳۲۷ مجموعه ی داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعه ی داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعدن همسر وی شد، آشنا گردید.در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد.
وقایع رمان «سووشون»، در سال‌های دهه‌ی بیست و در هنگامه‌ی جنگ جهانی دوم در شهر شیراز اتفاق می‌افتد. ارتش انگلستان که سابقه‌ی حضور نظامی در ایران را دارد، در خلال جنگ، قشون خود را در فارس و شیراز مستقر کرده است و این سرآغاز شروع و شیوع قحطی و بیماری‌های واگیردار و درگیری‌ها و ماجراهای رمان است.

“کلیدر” محمود دولت آبادی

محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.
دولت‌آبادی, از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین, چوپانی, پادویی کفاشی, صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام می‌شود )و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی, دوچرخه سازی, سلمانی و…. بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.
اثر دولت‌آبادی «کلیدر» است، رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است “دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیمترین رمان فارسی به شمار می‌رود ؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.
دلیل فروش: شخصیت پردازی خوب و تم مبارزه ای داستان که کلا ً با حال و هوای ما ایرانی‌ها می‌خواند.

“پنجره ” فهیمه رحیمی
در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشودند . اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه می سوزد رادر  ۹سالگی نوشتند.
در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نامهای بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند . با پشتکار و علاقه ای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کردند.
در فهرستی که ۲ سال قبل “خانه کتاب ابران “از ۴۰ رمان پرفروش فارسی داده بود ،فهیمه رحیمی با ۸ رمان بیشترین تعداد اثر را داشت .رحیمی در سال ۷۱ با رمان “بازگشت به خوشبختی” ادبیات عامه پسند را احیا کرد و رمان های “بانوی جنگل”، “اتوبوس”،”ماندانا”و “زخم خوردگان تقدیر” رمان های پرفروشی بوده اند. جالب است بدانید او بیش از یکبار مصاحبه نکرده و از قرار داشتن در مرکز اخبار خوشش نمی آید.

“کشتی پهلو گرفته” سید مهدی شجاعی
شجاعی نویسنده انقلاب است. او به باز آفرینی انقلاب و روایت های تاریخ اسلام پرداخته یا در داستان های کوتاهش دغدغه های انقلابی را مطرح کرده. حتی در تنها رمانش هم شخصیت اصلی رمان شیفته شهید چمران می شود و از همین، دچار تحول روحی می گردد.همین آثار او را برای طیف وسیعی از خوانندگان ،دوست داشتنی کرده. به علاوه که او طنزپنهانی هم در نوشته هایش دارد. «کشتی پهلو گرفته» یک کتاب مذهبی است که ماجرای شهادت حضرت زهرا (س) را از زبان شخصیت‌های مرتبط با زندگی آن حضرت تعریف می‌کند.
دلیل فروش: زائر مذهبی کتاب و روایت خوشخوان و ساده از یک واقعه تاریخی که برای ما اهمیت فراوانی دارد.

“دالان بهشت” دنازی صفوی

نازی‌ صفوی‌، ۳۸ سال‌ دارد، ذاتاً نویسنده‌ است‌ و در آثارش‌ بیش‌ از هر چیز به‌ زنان‌ می‌پردازد. به‌ زنان‌ و آزادی‌های‌ بدیهی‌ اما به‌ کسوت‌ آرزو درآمده‌شان‌.
داستان‌ زندگی‌ دختری‌ که‌ بنابه‌ تصمیم‌ والدینش‌ ازدواج‌ می‌کند، خیلی‌ زود شکست‌ می‌خورد و… .پسر جوانی‌ تحصیل‌ کرده‌ است‌، زندگی‌ اجتماعی‌ موفقی‌ دارد و رفتارهایش‌ توسط‌ هر دو خانواده‌ تأیید می‌شود. دختر اما بی‌تجربه‌ است‌، از پشت‌ میز مدرسه‌ و از بازی‌ کودکانه‌ به‌ جایی‌ پرتاب‌ شده‌ است‌ که‌ نمی‌شناسدش‌ و بزرگ‌ترها زندگی‌ زناشویی‌اش‌ می‌خوانند. همه‌ چیز علیه‌ دختر است‌. نویسنده‌ اما به‌ یاری‌ سطرهای‌ نانوشته‌اش‌ چیز دیگری‌ را به‌ تصویر می‌کشد. سپیدخوانی‌ها از به‌ مسلخ‌ بردن‌ یک‌ قربانی‌ حکایت‌ می‌کنند.

سهم من” پرینوش صنیعی

 

رمان سهم من به فاصله کوتاهی به چاپ دوم رسید. شاید موفقیت آن را بتوان با موفقیت بامداد خمارِ فتانه حاج سیدجوادی مقایسه کرد؛ البته این‌بار نویسنده تحولات جامعه معاصر را موضوع داستان خود قرار داده است. معصومه، قهرمان رمان،‌که به گفته نویسنده مظهر معصومیت زن ایرانی است، زنی است از خانواده‌ای سنتی که به دورانی پرآشوب پرتاب می‌شود و داستان شرح مواجهه او با مصائبی است که پی‌درپی بر سرش می‌آید. آنچه بر او می‌گذرد سرگذشت بسیاری از زنان نسل ماست.
قصه دختری که شیفته داروخانه چی محل شان است اما به دخالت خانواده اش مجبور به ازدواج با یک پسر سیاسی می‌شود. همین سیاسی بودن آقا هم کار دستشان می‌دهد و
دلیل فروش: استفاده از کلیشه‌های داستان‌های عامه پسند.

ثریا در اغما” اسماعیل فصیح

 

ثُریّا در اِغما یکی از آثار اسماعیل فصیح است. این رمان در سال ۱۳۶۲ توسط انتشارات نشر نو در تهران منتشر شد و در عرض یک سال به چاپ چهارم رسید. هم‌زمان با چاپ چهارم این اثر، ترجمهٔ انگلیسی آن در سال ۱۹۸۵ منتشر شد.<ثریا در اغما> روایت بی‌اغراق زندگی تلخ نحله‌ای از روشنفکران و صاحبان جاه و مقام و مکنت رژیم پهلوی در سال‌های نخست جنگ تحمیلی، در پاریس است.
صرف‌نظر از اغمای ثریا که نمادی از اغمای ایران بعد از تجاوز عراق با کمک قدرت‌های جبار دنیاست، داستان روایت صادقی است از دو دنیا، دنیای مردم عادی و دنیای مردم غیرعادی که مایل‌اند حول و حوش فکر و اندیشه بگردند یا برای ثروت جان در کنند، یا وابسته به قدرت‌اند یا آرزومند و دل‌خسته رسیدن به آن.
داستان را همان سال‌های نخست انتشار یعنی سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ خوانده‌ام، بنابراین بیش از این به یادم نمانده است. همین‌قدر می‌دانم در میان اهالی فرهنگ بحث‌برانگیز شد و مخالفت‌ها و موافقت‌هایی را برانگیخت. و البته این یعنی مؤثر بودن اثر.
دلیل فروش: فصیح، متخصص توصیف تهران دهه ۶۰ است. نثر خوب او را هم اضافه کنید.

باغ مارشال” حسن کریم پور
دکتر حسن کریم پور نویسنده کتاب باغ مارشال که متولد سعادت شهر و از اهالی شیراز می باشد و در حال حاضر در تهران زندگی می کند تا کنون هفده کتاب را تالیف کرده است. وی در خصوص کتاب باغ مارشال و موضوع این کتاب گفت: کتاب باغ مارشال را در سال ۷۴ شروع کردم و مضمون این کتاب در خصوص عشایر فارس است.  همیشه می دیدم در کتابها و سریالها نامی از عشایر غیرتمند فارس برده نمی شود و با نوشتن این کتاب خواستم آن غیرت و مردانگی عشایر منطقه فارس به تصویر کشیده شود.
داستان کتاب زندگی یک جوان عشایر(قشقایی) را بازگو می کند که به دلایلی فریب نیرنگ های غرب را می خورد و او به خارج از کشور می رود و همه چیز خود را از دست می دهد تنها چیزی که برای او باقی می ماند و آن را نگه می دارد دین عشایر بودنش است و با اینکه بیست سال در زندان بریستون لندن می گذارند رفتارش به گونه ای است که بر روی بعضی از مجرمین آن زندان اثر می گذارد و آنها را تحت تاثیر می گذارد.
دلیل فروش: استفاده از کلیشه‌های داستان عامه پسند.

“قصه‌های مجید” هوشنگ مرادی کرمانی
هوشنگ مرادی کرمانی ، زاده ۱۶ شهریور ماه سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد کرمان نویسنده معاصر ایرانی است. شهرت او بابت کتاب‌هایی است که برای کودکان و نوجوانان نوشته‌است. در سال ۱۳۵۳ داستان «قصه‌های مجید» را خلق می‌کند که انعکاس زندگی حقیقی وی بود که همراه با «بی‌‏بی» پیر زن مهربان ،زندگی می‌‏کند. همین قصه‌ها ، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت.
حتما ً سریالش را هم دیده اید. اما برای آنهایی که سن‌شان به سریال قد نمی‌دهد همین را می‌گوییم که درباره پسر شر و شیطان یتیمی ‌است که با مادربزرگش زندگی می‌کند.
دلیل فروش: شخصیت‌های داستان خیلی واقعی از آب درآمده اند. اقتباس تلویزیونی پور احمد هم البته بی تأثیر نبود.

“روی ماه خداوند را ببوس” مصطفی مستور
«روی ماه خداوند را ببوس» از آن جمله آثاری است که در ابتدا با سکوت محافل مطبوعاتی و ادبی مواجه شد، اما این بی‌مهری هرگز نتوانست ابعاد گسترده و ارزش‌های انسانی‌اش را از بین ببرد و چاپ‌های متعدد این اثر نشان داد که نویسنده علاوه بر نشانه گرفتن یک موضوع همه‌گیر، بسیاری از بیگانگان با کتاب را حداقل در حد خواندن همین یک اثر با کتاب آشتی داده است.
به هر شکل مصطفی مستور توانست با داستان بلند «روی ماه خداوند را ببوس»، خودش را در میان عامه مردم به عنوان نویسنده‌ای حساس به اثبات برساند و ای کاش بتواند قدرت و تسلطش را از زاویه‌ای دیگر هم آزمایش کند.
داستان، داستان سرگشتگی‌های یک جامعه شناس جوان است که تازه درسش تمام شده و نمی‌داند جای خدا در زندگی‌اش کجاست.
دلیل فروش: نگاه نو به حرف‌ها و سوال‌های مذهبی باعث شده تا این کتاب بین خوانندگان محبوبیت پیدا کند. یکی از نکات کتاب همین بود که هیچ کس در آن سفید یا سیاه مطلق نبود و مثلا ً همین عنوان کتاب از حرف‌های یک زن خیابانی در داستان است.

“پریچهر” م.مودب پور
مرتضی مودب پورمتولد ۱۳۳۹ است. نویسندگی حرفه ای خود را حدودا” از سال ۱۳۷۸ آغاز کرد. در کارنامه هنری وی تا کنون چهار اثر به ثبت رسیده که تمامی این آثار داستانی و در قالب رمان منتشر شده اند.
مرتضی مؤدب‌پور (م. مودب پور) از نویسندگان پرفروش ایرانی است.
شخصیت ها، موقعیت ها، پیش آمد ها و در کل قالب اصلی آثار مودب پور مشابه و شاید بتوان گفت که هر اثر جدید کپی برداری از اثر قبلی است.

در اولین اثر یعنی پریچهر، راوی داستان(شخصیت اصلی)جوانی تحصیل کرده،دارای خلق و خویی طبیعی با شخصیتی جدی و از طبقه مرفه جامعه کنونی است.

دو شخصیت اصلی داستان با این خصوصیات که به آن اشاره شد در قالب دو دوست که رابطه فامیلی نیز با یکدیگر دارند در داستان ظاهر می شوند. رابطه دوستانه ای که آنها را در جریان داستان بسیار به هم شبیه و نزدیک ساخته.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم آبانماه سال 1388    | توسط: امید    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

شب و نازی ‚ من و تب/

من : همه چی از یاد آدم می ره
 مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
 نور بودم در روز
 سایه بودم در شب
 بیکرانه است دریا
 کوچیکه قایق من
های ... آهای
 تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
 تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
 من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
 تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
 کوره روشن کردند
 سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
 ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
 نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
 اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
 از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
 من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
 نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
 آدمی حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هیجانی ست بشر
 در تلاش روشن باله ماهی با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
 چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
 دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
 سردمه
 مثل پایان زمین
 نازی
 نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم /
چطوری برگردم ؟
 چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
 یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
 تلخ تلخم
 مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
 چه غریبم روی این خوشه سرخ
 من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
 کفش برگشت برامون کوچیکه
 من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
 من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
 نازی : رویا را
 من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم آبانماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: شعرهای حسین پناهی،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

شبی که من و نازی با هم مردیم /حسین پناهی

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
 عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن
 من : سرما می خورن
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
 با خود به هیچ کجا نبرد

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم آبانماه سال 1388    | توسط: امید    | طبقه بندی: شعرهای حسین پناهی،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^